خانه ام آن سوی مرزهاست. آن طرف ستاره ها. دامن پیراهن بلندم را کمی بالا میگیرم و از کنار خورشید میگذرم تا آتش نگیرد. از داخل سبدم یک گل سرخ مخملی برمیدارم و دمِ در ستاره ای میگذارم و تق تقی هم به صدا در می آورم تا متوجه شود هدیه ای دارد. پله ی آخر را بالا میروم و پایم را در سرزمین خودم میگذارم. اینجا همه چیز سر جای خودش است. آب جویبار خشک نشده و روان است و از مقابل خانه دست تکان میدهد و میرود. پستچیِ مهربان دارد نامه ای درون صندوق میگذارد. دوان دوان به سمتش میروم. گل های پیراهنم وا میشوند. مثل غنچه ی چهره ام.

منبع اصلی مطلب : بيست و نه ژوئن
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : 10